چهارشنبه, 12ام آذر

شما اینجا هستید: رویه نخست کتاب‌شناخت فروزش فروزش 5

فروزش 5

فرهنگ، دانش و آموزش در روزگار مغول

آنچه روشن است در دهه‌های نخستین ورود مغولان، آنان به ضربِ شمشیر و زورِ سرنیزه تحکم و سلطه‌ی خویش را مسلم ساختند، اما ایرانیان از زمانی که دریافتند دیگر بازوهای‌شان را توان شمشیر زدن نیست با سلاحِ قلم و اندیشه به جنگ شمشیر و نیزه رفتند و در صدد برآمدند تا نقش‌های پیشین و تاریخی خویش را بازآفرینی نمایند. چون اداره‌ی حکومت از مغولانِ نابخرد در ملک‌داری و ناآگاه به امورِ سیاست ساخته نبود، به زودی عنصر ایرانی یارای آن را یافت تا در گرداندنِ امور شرکت جوید و این بار او بود که با فرهنگ دیرپای خویش فرهنگ بیگانه را پس راند. فرهیختگان ایرانی‌تبار که وارث مواریث باستانی بودند با سلاح‌هایی بسیار کارآمد، چون دیوان و دین، در برابر بیگانه ایستادگی پیشه ساختند و سرانجام نیز توفیق آن را پیدا کردند تا یاد و خاطره‌ی چنگیز و آیینِ یاسایش را کم‌رنگ نمایند و حتا به تقریب از ذهن‌ها بزدایند. شاید این باشد راز ماندگاری ایران.

پیدایش اجتماع همگرا در نیم‌سده‌ی نخست برآمدن هخامنشیان

با بررسی چهره‌ی سیاسی و اجتماعی آسیای غربی و تغییرات آن در میانه‌ی هزاره نخست پ.م. درمی‌یابیم که برپایی امپراتوری هخامنشی به جدال‌های رایج در این منطقه طی هزاره‌ی پیشین پایان می‌بخشد و سیاست به‌کارگیری اقوام گوناگون در یک دستگاه اقتصادی فراگیر آنان را برای پذیرش در ملتی هم‌گرا و یکپارچه آماده می‌کند. هم‌چنین گرامی داشتن رسوم و آزادی بخشیدن به اندیشه‌های گوناگون دینی، زمینه‌ی بروز نبردهای تازه را محو می‌سازد.

سیمای پارسی

معمای بازسازی هویت ایرانی و مسأله‌ی چگونه بازتعریف کردنِ خویشتن در زمانه‌ی امروز، دیرگاهی است ما را به خود مشغول داشته است. پاسخ به این معما را در آفریدن شالوده‌ای فلسفی و بنیادی نظری یافتیم، و استخراج راهبردها و رویکردهایی عملیاتی که از دل این چارچوب بیرون آید و در زمینه‌ی این‌جا و اکنون اثربخش گردد. از آنجا که رویکردِ نظری‌مان دشوار و پیچیده و چارچوب پیشنهادی‌مان مفصل و دشوار می‌نمود، روایتی ساده و آسان از دستاورد نهایی و آماجِ کاربردی این دیدگاه را برای پیشنهاد کردن برساختیم، که «منِ پارسی» نام گرفت.

آیا اعراب کتاب‌های ایرانیان را سوزاندند؟

در کتابی پهلوی به نام دینکرد گفته شده است که در قرن سوم میلادی متون علمی در ایران جمع‌آوری شده: «شاپور شاهنشاه، پسر اردشیر نیز فرمان داد (تا) نوشته‌های غیر دینی را در (رشته‌های) پزشکی، ستاره‌شناسی، حرکت، زمان، فضا، گوهر، جهش، شدن، تباهی، دگرگونی، منطق و دیگر فنون (دانش‌ها) و مهارت‌ها که در سراسر هند، روم و سایر سرزمین‌ها پراکنده بودند، گرد آوردند و آنها را با اوستا مقابله کنند»

بخش کوتاهی از سفرنامه‌ی سُغد و خوارزم - عجب حس قریبی دارد این شهر!

عجب حس قریبی دارد این شهر، انگار نه انگار که در کشوری دیگر با صدها کیلومتر فاصله با ایران امروزمان حرکت می‌کنیم. تصور این که 200 سال پیش این‌جا پایتخت خراسان بوده؛ تصور این که زمانی در این‌جا، مانند نیشابور، یک میلیون نفر ایرانی زندگی می‌کرده‌اند که مغولان قتل‌عام‌شان کرده‌اند؛ تاریخ کشورمان را به یادمان می‌آورد. وابستگی ما ایرانی‌ها در اطراف ایران‌زمین! راستی این مرزهای سیاسی آیا می‌توانند هویّت ما ایرانی‌ها را محدود کنند... که گفته «مرو» ایرانی نیست؟

گزارشی از یک سفر پژوهشی - دهدشت نمونه‌ای از معماری و شهرسازی صفویه

در ساختن ساختمان‌های محوطه‌ی بافت قدیم دهدشت، بیشتر از گچ، سنگ و ساروج استفاده شده است، هر چند که در سربینه‌ی حمام آن‌جا آجر هم به کار رفته بود. ساختمان‌‌ها همان‌گونه که هانس گاوبه نیز تخمین زده است احتمالا در دوران صفوی بنیاد گذارده شده‌اند. ولی واقعیت این است که مصالح ساختمانی دهدشت با دیگر ساختمان‌های دوره‌ی صفوی، در دیگر جاهای ایران، تفاوت بسیار داشت؛ شاید به دلیل وجود مقرون به صرفه‌ی مصالح و دمای منطقه فقط از سنگ و گچ و ساروج استفاده شده است.

آه، دارالفنون!

تأسیس دارالفنون، یکی از اقدامات چشم‌گیر میرزاتقی‌خان امیرکبیر است که حاصل آن، برآمدن نام‌بردارترین چهره‌های علمی، ادبی و هنری بوده. اما این مرکز فرهنگی، [سه دهه] است که به صورت خاکدانی در خیابانی نه‌چندان خوش‌نام، به ایامی نه‌چندان دور می‌اندیشد که پایه‌ریز فرهنگ نوین کشور بود و خیابانی که در آن جای گرفته و نام حکیم ناصرخسرو را که از مفاخر فرهنگی ماست بر خود دارد، خیابانی بود که مراکز متعدد فرهنگی و علمی در خود داشته که امروزه جز کتابفروشی‌های قدیمی، نشانی از آنها نیست ولی به عوض، در ضلع شرقی آن، صدای «دارو، دارو» یک لحظه قطع نمی‌شود! اما در ضلع غربی، دارالفنون هم‌چون پدری سالخورده و فرتوت، ابرو درهم کشیده، نگاهی عتاب‌آلود به این نسل ازخودرمیده دارد. این ازخودرمیده‌ها در ضلع شرقی و با فاصله‌ای بعید، به دنبال متاعی هستند که روح بنیان‌گذار دارالفنون از آن در عذاب است.

سایه‌ی سنگین اسطوره‌ی معجزه‌ی یونانی بر فهم درستِ منابعِ تاریخی ایران

فکر نمی‌کنم تاریخ و هویت اموری باشند که به مقطعی خاص از تاریخ قلاب شده باشند. یعنی بر این باورم که تمدن ایرانی همان قدر در دوران هخامنشی ریشه دارد که در عصر صفوی و سامانی و ایلخانی هم ریشه کرده است. البته این را هم باور ندارم که تاریخِ گذشته خنثا و بی‌اثر شده و دیگر در زمانه‌ی اکنون انعکاس خود را از دست داده است. فکر می‌کنم تنها با بررسی و تحلیل دقیق الگوهای تاریخی و بافت دوران‌های گذشته و برسنجیدن آن با موقعیت امروزین است که می‌توان به درجه‌ی تأثیر دوران‌های گذشته در اکنون پی برد. به هر صورت، با این چارچوب، نگارش تاریخ تمدن ایرانی را از عصر هخامنشی آغاز کرده‌ام و بنابراین بر پرسش‌هایی درباره‌ی این دوره‌ی تاریخی تمرکز کرده‌ام. در این دوران یک سرمشق غالب و رایج وجود دارد که حدود دو قرن است از راه رسانه‌های عمومی در سراسر جهان ــ از جمله در ایران ــ تبلیغ شده، و بر اساس آن ایرانی‌های عصر هخامنشی در اصل نوعی دیگریِ دشمن و عجیب و غریب در برابر تمدنِ آشنا و خودی غربی تصویر شده‌اند. این یکی از چیزهایی است که بالاخره باید تکلیف خود را با آن روشن کنیم. باید بپرسیم آیا به راستی در دوران هخامنشی دو قطب تمدنی و سیاسی به نام ایران و یونان وجود داشته؟ آیا به راستی این دو نیرو برابر و هم‌زور بوده؟ آیا تمدن امروز غرب ادامه‌ی تمدن درخشان یونان است؟ و ده‌ها چون و چرای دیگر می‌توان در این زمینه مطرح کرد که پاسخ بدان به تحلیل تاریخی دقیق و بازبینی متون کهن نیاز دارد.

در همین زمینه