چهارشنبه, 29ام آبان

شما اینجا هستید: رویه نخست فردوسی و شاهنامه حكيم فردوسی خاقانی شروانی بر خوان رنگین فردوسی

حكيم فردوسی

خاقانی شروانی بر خوان رنگین فردوسی

برگرفته از نشریه وطن یولی شماره 14 - رویه 9 تا 10

نویسنده : مهدی نوریان

 برومند باد آن همایون درخت که در سایه‏اش می‏توان برد رخت بیش از هزار سال است که حکیم ابوالقاسم فردوسی سفره‏ای رنگین آراسته و صلای عام یا، به زبان خودش، نوید و خرام داده است و جانهای پاک را به میهمانی خویش فراخوانده است. در این سالیان دیریاز هزاران میهمان بر سر این خوان نشسته‏اند و همه به فراخور گنجایش و توان خویش از آن توشه برداشته‏اند. طبعا از آن میان سرایندگان و نویسندگان پارسی‏زبان بیش از دیگران از این نعیم بهشتی برخوردار شده‏اند. شاید هیچ شاعر و نویسنده پارسی‏گویی نتوان یافت که پس از فردوسی خامه بر نامه و دفتر رانده باشد و به گونه‏ای وامدار او نباشد و نشانه‏ای از او در دفتر و دیوانش یافت نشود.

گویی کلام فردوسی همان درخت طوباست که در هر خانه‏ای از فردوس برین شاخی از آن راه یافته است و از میوه‏های خوشگوارش کام جان بهشتیان شیرین می‏شود. شیخ‏شهاب‏الدین سهروردی ـ شیخ اشراق ـ در «عقل سرخ» می‏نویسد:

... پس پیر را گفتم درخت طوبا چه چیزست و کجا باشد؟ گفت درخت طوبی درختی عظیم است، هرکس که بهشتی بود چون به بهشت رود آن درخت را در بهشت بیند. گفتم آن را هیچ میوه بود؟ گفت هر میوه‏ای که تو در جهان بینی بر آن درخت باشد و این میوه‏ها که پیش توست همه از ثمرات اوست. اگر نه آن درخت بودی، هرگز پیش تو نه میوه بودی و نه درخت و نه ریاحین و نه نبات ... .(1)

شیخ اشراق بلافاصله پس از وصف طوبی با زبان پررمز و راز خویش از داستان سیمرغ و زال و رستم و اسفندیار شاهنامه سخن می‏گوید. آیا تداعی وصف طوبی و دو داستان عمده شاهنامه را در «عقل سرخ» می‏توان اتفاقی دانست.

فردوسی نه تنها با دم مسیحایی خویش یلان و پهلوانانی چون رستم و دستان و سام و گودرز و گیو و بهرام را زنده و جاودانه ساخت، بلکه به زبان پارسی چنان زندگی و زایندگیی بخشید که در این هزار سال آثار ارجمند بسیار از نظم و نثر در آن پدید آمد و پدیدآورندگان آن آثار از ثمرات و ریاحین آن درخت طوبی بهره‏مند شدند.

معمولاً سنت ادبا در بیان تأثیر شاعری در شاعر دیگر یا بحث درباره استقبال و مجابات است که فلان غزل یا قصیده از لحاظ وزن و قافیه و ردیف از غزل یا قصیده شاعر پیشین تأثیر پذیرفته یا آنکه الفاظ و ترکیبات و تشبیهات و استعارات و به طور کلی طرز بیان و معانی و مضامین از او اخذ و اقتباس شده است.

البته همه این موضوعات در نقد ادبی اهمیت فراوان دارد و بررسی آنها بسیاری از مسائل را روشن می‏کند، اما در بحث تأثیر فردوسی در دیگران آنچه بیش از همه اهمیت دارد، بررسی امکاناتی است که فردوسی در اختیار آنان نهاده است که اگر آن امکانات در دسترسشان نبود، یا می‏بایست در هر آفرینش هنری آنها را از نو بسازند و حجم آثار خود را چندین برابر کنند و یا به آثاری بدون پشتوانه و با کمترین تأثیر در مخاطبان قناعت کنند. امکاناتی از قبیل طرحها، شخصیتها، حوادث و دیگر اجزای داستانی که بتوان اندیشه‏های نو را در قالب آنها پرورش داد و مفاهیم تازه از آنها به دست آورد.

 

از ویژگیهای بارز قهرمانان شاهنامه بیرون‏بودن آنها از محدوده زمان و مکان است. در بخشهای اساطیری و حماسی شاهنامه نه زمان دقیق حوادث آشکار است و نه مکان آنها. مردم روزگار فردوسی، خاقانی، مولانا، حافظ و هر دوران تاریخی دیگر، محیط و مردم روزگار خود را به خوبی می‏شناسند و می‏دانند که در میان آنها کسانی با آن معیارها که در شاهنامه هست نمی‏توان یافت. بنابراین، باید آنها را در زمانهایی دور و مکانهایی ناشناخته جستجو کرد. چه کسی در روزگار خود و در محیط اطراف خود انسانی به عظمت روحی و نیروی جسمانی رستم دیده است؟ پس از اینجاست که مولانا هنگامی که از دیو و دد ملول می‏شود و با چراغ گرد شهر به دنبال انسان می‏گردد، در اوج دلتنگی و ناامیدی، شیرخدا و رستم دستان را آرزو می‏کند و آنگاه که حافظ فریاد برمی‏دارد که:

عالمی از نو بباید ساخت و زنو آدمی

آدمی در عالم خاکی نمی‏آید به دست

بناچار در جستجوی گمشده خویش به دنیای شاهنامه پناه می‏برد: «شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی؟» و زمانی که می‏خواهد بی‏گناهی خویش را به مخاطبانش القاء کند، باز مظهر بی‏گناهی را در شاهنامه می‏یابد. تجسم بی‏گناهی یعنی سیاوش در اختیار اوست و با اطمینان از این‏که معیارهای شاهنامه پذیرش و توافق همگانی را با خود همراه دارد و هیچکس در صحت آنها تردید نمی‏کند، به طور غیرمستقیم با پیوندزدن بی‏گناهی خود به بی‏گناهی سیاوش، و همچنین خبث طینت مدعیان به پلیدی گرسیوز، می‏گوید:

شاه ترکان سخن مدعیان می‏شنود

شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد

و نیک می‏داند که همه مخاطبان که قبلاً سخن فردوسی را پذیرفته‏اند سخن او را نیز خواهند پذیرفت. درحقیقت فردوسی آنچه را که شاعران پس از او برای شناختن و شناساندن جنبه‏های مختلف شخصیتی انسان به آن نیاز دارند در دسترسشان نهاده است.

از دادگری و پهلوانی و آزادگی و خردمندی و جوانمردی گرفته تا ستمکاری و ناراستی و پلیدی و دروغ و خیانت و خیره‏سری هریک در شاهنامه تجسمی عینی دارد و ارزش و اهمیت کار فردوسی از این دیدگاه آن است که مجموعه‏ای از منشها و کردارها با ظرفیت بسیار گسترده‏ای از تأویل‏پذیری برای آیندگان آماده کرده است، که همگان بر درستی آنها توافق دارند، مثلاً شیخ اشراق، چنانکه گفتیم، به بهترین شکل برای ایجاد پیوندی استوارتر با خوانندگان خویش با تأویلی نو از داستانهای سیمرغ و زال و رستم و اسفندیار شاهنامه استفاده کرده است.

یکی از برجسته‏ترین نمونه‏های اثرپذیری متون نظم و نثر فارسی از شاهنامه فردوسی را در دیوان خاقانی شروانی می‏توان یافت. آنچه از سالها پیش هرگاه به دیوان خاقانی مراجعه می‏کردم نظرم را عمیقا به خود جلب می‏کرد کثرت اشارات و تلمیحات خاقانی به نامهای قهرمانان شاهنامه و داستان زندگی آنان بود و اکنون البته بدون ادعای استقراء تام می‏توانم بگویم که اسامی شخصیتها و پهلوانان شاهنامه، از کیومرث و طهمورث دیوبند گرفته تا خسروپرویز و بهرام چوبینه، در دیوان خاقانی بیش از هر دیوان دیگر شعر فارسی آمده است.

یکی از برجسته‏ترین نمونه‏های اثرپذیری متون نظم و نثر فارسی از شاهنامه فردوسی را در دیوان خاقانی شروانی می‏توان یافت. آنچه از سالها پیش هرگاه به دیوان خاقانی مراجعه می‏کردم نظرم را عمیقا به خود جلب می‏کرد کثرت اشارات و تلمیحات خاقانی به نامهای قهرمانان شاهنامه و داستان زندگی آنان بود و اکنون البته بدون ادعای استقراء تام می‏توانم بگویم که اسامی شخصیتها و پهلوانان شاهنامه، از کیومرث و طهمورث دیوبند گرفته تا خسروپرویز و بهرام چوبینه، در دیوان خاقانی بیش از هر دیوان دیگر شعر فارسی آمده است.

ممکن است تصور شود که تنها چهره‏های مشهور شاهنامه مانند جمشید و فریدون و ضحاک و رستم و افراسیاب و کیخسرو و اسفندیار مورد توجه خاقانی است، اما سیری در دیوان او خلاف آن را نشان می‏دهد. او آنچنان با تمامی شاهنامه مأنوس است که اشاره به جزئیات تمام داستانها، اعم از مشهور و نامشهور، حتی داستانهای مربوط به بخش تاریخی آخر شاهنامه که دیگران کمتر به آن پرداخته‏اند، در تلمیحاتش دیده می‏شود. برای نشان‏دادن نمونه‏ای از این گونه تلمیحات در اینجا چند بیت از یکی از شورانگیزترین قصاید خاقانی را می‏آوریم که در مدح قزل‏ارسلان معروف سروده شده و مطلع آن بدین گونه است:

چون صبحدم عید کند نافه‏گشایی

بگشای رگ خم که کند صبح نمایی

 

نکته قابل توجه این است که شاعر قزل‏ارسلان را از نسل پادشاهان کیانی و جانشین جمشید و فریدون و کیخسرو می‏داند و قلمرو او، یعنی اران و آذربایجان، را ایران ذکر می‏کند و در ستایش او می‏گوید:

کیخسرو ایران ملک‏الغرب که از قدر

بر خسرو توران سزدش بار خدایی

دارای ملوک‏العجم اسکندر ثانی

کز چشمه جودش نکند خضر جدایی

ای نامزد خاتم جمشید که بر تو

ختم است جهانداری و حقا که سزایی

بودند کیان بهتر آفاق و نیایت

بهتر ز کیان بود و تو بهتر ز نیایی

رستم ظفری بلکه فرامرز شکوهی

جمشید فری بلکه کیومرث دهایی

مانند علی سرخ غضنفر تویی ارچه

از نسل فریدونی نز آل عبایی

گرچه ملک‏الغرب تویی تا ابد اما

بر تخت خراسان ملک‏الشرق تو شایی

هرچند که لُنبَک دهد آسایش بهرام

بهرام به شاهی به و لنبک به سقایی

ایران به تو شد حسرت غزنین و خراسان

چون گفته من رشک معزی و سنایی(2)

چنانکه می‏بینیم خاقانی به داستان بهرام گور و لنبک آبکش نیز پرداخته است و در جای دیگر می‏گوید:

بهرام ننگرد به براهام چون نظر

بر خوان و خان لنبک سقا برافکند(3)

چند سال پیش کتابی به نام خاقانی شروانی، حیات، زمان و محیط او از زبان ترکی به فارسی ترجمه شد و در ایران انتشار یافت. شگفتی بیش از حد بنده با خواندن نخستین صفحات آن کتاب آغاز شد که در آن شعر خاقانی و اندیشه او متأثر از دلاوری و سلحشوری قهرمانان داستانهای «دده قورقود» و «قوتاد غوبیلیگ» دانسته شده بود و چند سطر پس از آن آمده بود: «آثار شاعر به گلهای رنگارنگ دستچین شده از دامنه‏های دده گونش، قوجاکَپَز، قافلانکوه، سهند، آغری داغ، شاه‏داغی، بوزداغ، میشو و سنجر ... آراسته است».(4)

هرچه به حافظه فشار آوردم که ببینم آیا این اسامی را در شعر خاقانی به یاد می‏آورم سودی نداشت با آنکه همه عمر، چه در دوران تحصیل و چه در زمان تدریس با دیوان خاقانی سروکار داشتم و بارها به دقت در تک تک کلمات و ابیات آن تأمل کرده بودم، باز هم به دیوان مراجعه کردم و هرچه در فهرست اعلام به دنبال دده قورقود و قوتاد غوبیلیگ و در فهرست اسامی امکنه به دنبال دده‏گونش و قوجاکپز گشتم کمتر یافتم. قطعا، این بحث پژوهشی سوءتفاهمی درپی نخواهد داشت چون بنده با تمام وجود برای احساسات برادران همکیش و همخون و همنژادمان در دو سوی ارس نسبت به زبان مادریشان احترام قائلم اما در عین حال براساس دلایل متقن و مستند علمی و تاریخی که در درجه اول از آثار و تحقیقات دانشمندان و محققان ارجمند آذربایجانی مستفاد می‏شود، اعتقاد دارم که زبان مادری قطران و نظامی و خاقانی و حتی شاعران چند نسل پس از آنان مانند همام و اوحدی و دیگران ترکی نبوده است و این زبان با ورود سلجوقیان به آن سرزمینها به تدریج در میان گروههایی از مردم شیوع یافته و از زمان صفویه به بعد عمومیت پیدا کرده است. بنابراین وقتی در همان کتاب می‏بینیم که مؤلف محترم چه کوششی کرده است تا ثابت کند نظامی و خاقانی و قطران به ترکی فکر می‏کرده‏اند و بعد آن فکر ترکی را به شعر فارسی ترجمه می‏کرده‏اند تعجبمان بسی افزونتر می‏شود. حال آنکه همه اسناد و مآخذ بروشنی گویای آن است که در زادبوم نظامی و خاقانی دلبستگی بیش از حد به فرهنگ ایرانی و زبان فارسی و شاهنامه فردوسی به گسترده‏ترین وجهی وجود داشته است. اسدی طوسی راه فردوسی را در آن سرزمین و به تقاضای بزرگان آن سرزمین ادامه داده و گرشاسبنامه سروده است، نظامی اسکندرنامه را مکمل شاهنامه معرفی می‏کند و خاقانی با تلمیحات متعدد خود یاد شاهنامه را زنده نگه می‏دارد.(5)

در میان این همه قصاید غرا که از آغاز شعر دری تا امروز سروده شده است بنده هیچ قصیده‏ای نمی‏شناسم که به اندازه قصیده «ایوان مدائن» خاقانی به جان کلام فردوسی نزدیک شده باشد. فردوسی با سرودن سرگذشت پیشینیان و یادآوری قدرت و شوکت پادشاهان قدیم تأکید می‏کند:

جهان سر به سر حکمت و عبرت است

چرا بهره ما همه غفلت است(6)

و خاقانی با خطاب «هان ای دل عبرت‏بین» در آغاز قصیده خویش و نیز تأکید بر مفهوم دادگری که به عقیده فردوسی اصلی‏ترین شرط تحقق فره ایزدی است نشان می‏دهد که به‏خوبی پیام فردوسی را دریافته و با مؤثرترین لحن و تعبیر به گوش آیندگان رسانده است. به طور کلی می‏توان گفت که بنیان حکمت عملی حکیم خردمند طوس بر پایه داد نهاده شده است و درحقیقت شاهنامه فردوسی آوردگاهی است که در آن داد و آز به نبردی همیشگی برخاسته‏اند و کسانی چون فریدون و کیخسرو مظهر داد و در مقابل آنان ضحاک و افراسیاب مظهر آز شمرده می‏شوند و سرانجام این نبرد نیز پیروزی قطعی داد بر آز خواهد بود. شاعر بزرگ شروان نیز با الهام‏گرفتن از فردوسی در اشعار خویش بر همین نکته تأکید می‏کند:

افسانه شد حدیث فریدون و بیوراسب

زین هر دوان کدام به مخبر نکوتر است

این داد کرد و آن ستم آورد وعاقبت

هم حال دادگر ز ستمگر نکوتر است(7)

خاقانی در قصیده مشهور خویش با ردیف «برافکند» که در مدح اصفهبد لیالواشیر فرمانروای مازندران سروده از اینکه ترکان ملک عجم را طعمه خویش ساخته‏اند بدین‏سان شکوه می‏کند:

ملک عجم چو طعمه ترکان اعجمی است

عاقل کجا بساط تمنا برافکند

تن گرچه سو و اتمک از ایشان طلب کند

کی مهر شه به اتسز و بغرا برافکند(8)

و چنانکه گفته شد ممدوحـان خویش را جانشینـان جمشید و فریدون و کیخسرو می‏داند.

حضور شخصیتهای شاهنامه در سراسر دیوان خاقانی حضوری بسیار جالب توجه است، چنانکه نامهای جم و جمشید 65 بار، رستم و تهمتن 58 بار، زال 27 بار، کیخسرو 26 بار، فریدون 17 بار، افراسیاب 15 بار، ضحاک و بیوراسب 13بار، سیاوش 11بار، بیژن 10 بار، اسفندیار و روئین‏تن 10بار، سام نریمان 8 بار و نامهایی چون کیقباد، گشتاسب، آرش، فریبرز، بهمن، اردشیر، کاوه، اردوان، منیژه، آبتین، کیومرث، گیو، فرنگیس، طهمورث، هوشنگ، لهراسب، جاماسب، فرامرز، کتایون، پیران و گرگین هرکدام به ترتیب از هفت تا یک‏بار در آن دیوان آمده است.

در بسیاری از این موارد خاقانی ممدوحان خود را در قصاید مدحیه به پهلوانان ایرانی شاهنامه و دشمنان آنان را به کسانی چون ضحاک و افراسیاب مانند کرده است. مثلاً در قصیده بلندی در مدح سلطان محمد بن محمود بن محمد بن ملکشاه و تشویق او به بازپس‏گرفتن خراسان از ترکان غز می‏گوید:

مُلک خراسان تو راست در کف اغیار غصب

موسی ملکت تویی گرگ شبان غنم

مُلک خراسان به تیغ بازستانی ز غز

پس چه‏کنی در نیام گنج ظفر مکتتم

کاوه که داند زدن بر سر ضحاک پتک

کی شودش پایبند کوره و سندان و دم

گر زپی غَزْوِ غُز قصد خراسان کنی

گرد سواران کند چهره گردون دژم

در گه میران غز درشکنی نیمروز

چون در افراسیاب نیمشبان روستم(8)

اما این موضوع تنها منحصر به ستایشنامه‏های او نیست، بلکه حتی در قصایدی که در حکمت و موعظت و زهد و تحقیق سروده است نیز بسیاری از تصویرهای شعری او به کمک مفاهیم شاهنامه شکل می‏گیرد. مثلاً هنگامی که از ریاضت کشیدن خود در میدان مبارزه با نفس سخن می‏گوید به یاد هفتخان اسفندیار و روئین دژ و دختران گشتاسب که در آن دژ زندانی ارجاسب تورانی شده‏اند می‏افتد و می‏گوید:

هنوز اسفندیار من نرفت از هفتخان بیرون

هنوزش در دژ روئین عروسانند زندانی(9)

و آنگاه که راه‏یافتن به عالم وحدت را نجات‏بخش خود می‏بیند، خود را چون بیژنی وصف می‏کند که در چاه ظلمانی عالم کثرت گرفتار بوده و وحدت همچون رستم او را از این چاه تاریک رهایی بخشیده است:

به وحدت رَستم از غرقاب وحشت

به رُستم رَسته گشت از چاه بیژن(10)

صور خیال خاقانی در تغزل و تشبیب نیز از اشاره به قهرمانان شاهنامه تهی نیست، چنانکه در نظر او حلقه‏های زلف ساقی چون حلقه‏های زره رستم و تیر نگاه او مانند تیر آرش است:

ادهم شب گریخت ساقی کو

تا کمند معنبر اندازد

درع رستم ز سنبل آراید

تیر آرش ز عبهر اندازد(11)

و باز در هنگام بثّ الشکوی و گله از روزگار و سرنوشت به همین صورت:

با من فلک به کین سیاووش و من ز عجز

اسب گلین به حرب تهمتن درآورم

چون زال بسته قفسم نوحه‏زان کنم

تا رحمتی به خاطر بهمن درآورم(12)

و همچنین در حبسیّات و شکوه از بند و زنجیر:

مار ضحّاک ماند بر پایم

وز مژه گنج شایگان برخاست(14)

ویا: دست آهنگر مرا در مار ضحّاکی کشید

گنج افریدون چه سود اندر دل دروای من(13)

حتی قصاید عربی خاقانی نیز از اشاره به شاهنامه خالی نیست، مانند این بیت:

الوذ بذی التاجین کیخسرو الهدی

تذل له ایران و الترک تخشع(14)

شاعر شروان در آثار دیگر خویش نیز از یاد شاهنامه فارغ نیست، مثلاً در تحفة‏العراقین در ستایش عمّ خود، قدوة‏الحکما کافی‏الدین عمر، که خود را پرورش یافته او می‏داند، او را به سیمرغ، خود را به زال، و پدر خود را به سام تشبیه می‏کند و می‏گوید:

مسکین پدرم ز جور ایام

افکند مرا چو زال را سام

او سیمرغی نمود در حال

در زیر پرم گرفت چون زال

آورد به کوه قاف دانش

پرورد مرا به آشیانش(15)

در منشآت نیز، آنجا که از پادشاه طلب بخشایش می‏کند، می‏نویسد: «معهود محاسن اخلاق آن است که چون شفاعت رستم توران‏ستان در میان آمد، بیژن اگرچه خشم‏آلود باشد، در خطای گرگین خط عفو فرماید کشیدن».(16)

از مثالهای متعدد دیگر، برای رعایت اختصار، صرف نظر می‏کنیم و نتیجه می‏گیریم که با توجه به کثرت تلمیحات خاقانی به شاهنامه فردوسی، دریافت معانی دقیق بسیاری از ابیاتِ دشواریاب این شاعر بزرگ در گرو آشنایی با جزئیات داستانهای شاهنامه است. مثلاً در قصیده بلند آرزوی سفر خراسان ـ «رهروم مقصد امکان به خراسان یابم»، می‏گوید:

ملک کیخسرو روز است خراسان چه عجب

که شبیخونگه پیران به خراسان یابم(17)

کسی که بخواهد معنی این بیت را به درستی دریابد، اولاً باید در شاهنامه خوانده باشد که فردوسی کیخسرو را خورشید دانسته است:

چو بشنید پیران ز پیش سپاه

بیامد بر رستم کینه‏خواه

بدو گفت رستم که‏ای پهلوان

درودت ز خورشید روشن روان

هم از مادرش دخت افراسیاب

که مهر تو بیند همیشه به خواب(18)

و ثانیا از شبیخون‏زدن لشکریان افراسیاب به فرماندهی پیران ویسه در نبرد هماون به لشکر کیخسرو به فرماندهی طوس آگاهی داشته باشد تا بتواند ایهام تناسب بسیار هنرمندانه خاقانی را دریابد. هرچند معنی شعر و مقصود خاقانی از آن در عوالمی به‏کلی متفاوت با عوالم شاهنامه است.

نکته دیگر اینکه سرشت رمزی داستانهای شاهنامه و تأویل‏پذیری آنها امکانی در اختیار خاقانی نهاده است تا بتواند مفاهیم مورد نظر خود را در هر زمینه به کمک آنها بیان کند، مثلاً در زمینه زهد و اعراض از دنیا بگوید:

لهو و لذّت دو مار ضحّاکند

هر دو خونخوار و بی‏گناه آزار(19)

بنابراین اگر قرار شود که تحقیقی علمی درباره بیان رمزی داستانهای شاهنامه صورت پذیرد از دیوان خاقانی و سایر شعرای نظیر او می‏توان بهترین بهره‏ها را برد.

در پایان با آنکه خاقانی در مقام مفاخره می‏گوید:

شاعر مُفلق منم خوان معانی مراست

ریزه‏خور خوان من عنصری و رودکی(20)

چنانکه دیدیم، خود او بر سر خوان رنگین فردوسی نشسته و بیشترین توشه را از آن برداشته است.

حاشیه:

1) سهروردی، شهاب‏الدین یحیی (شیخ اشراق): مجموعه مصنّفات، ج 3، به تصحیح سید حسین نصر، چاپ دوم، پژوهشگاه علوم انسانی، تهران 1373، ص 232 .

2) خاقانی، دیوان، به کوشش دکتر ضیاءالدین سجادی، انتشارات زوار، تهران 1338، ص 438.

3) همان، ص 140.

4) کندلی هریسچی، غفار: خاقانی شروانی، ترجمه میرهدایت حصاری، مرکز نشر دانشگاهی، تهران 1374، ص 2.

5) برای آگاهی بیشتر به مقاله نگارنده با عنوان «آفرین فردوسی از زبان پیشینیان» در فصلنامه هستی (تهران 1371، ص 131) رجوع شود.

6) فردوسی: شاهنامه، براساس چاپ مسکو، به کوشش دکتر سعید حمیدیان، دفتر نشر داد، تهران 1374، ج 3، ص 105.

7) خاقانی، دیوان، ص 76. 8

8) همان، ص 140.

9) همان، ص 263.

10) همان، ص 412.

11) همان، ص 317.

12) همان، ص 123.

13) همان، ص 240. 14

14) همان، ص 61.

15) خاقانی شروانی: مثنوی تحفة‏العراقین، به اهتمام یحیی قریب، ابن‏سینا، تهران 1333، ص 218.

16) خاقانی شروانی: منشآت، به تصحیح محمد روشن، انتشارات دانشگاه تهران، تهران 1349، ص 315.

17) خاقانی، دیوان، ص 299.

18) فردوسی، شاهنامه، ج 4، ص 220.

19) خاقانی، دیوان، ص 299.

 

بر گرفته از: مجله نشر دانش » پاییز 1380 - شماره 101 (از صفحه 20 تا 24)

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

در همین زمینه